X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

چرک نویس های زندگی من

یادداشت روزانه؛ دل نوشته ها و ثبت خاطرات یک اسفندماهی

درباره من
حرف هایی که فقط در ذهن مانده...
نویسنده: ^ S ^
تاریخ: شنبه 7 بهمن 1396 ساعت: 22:22

بخشی از رمان زیبا و خواندنی دزیره  

  این قسمت از رمان رو که براتون می ذارم واسه خودم خیلی دوست داشتنی و تقریبا نقطه اوج داستان زیبای دزیره بود و پیشنهاد می کنم کتابش رو تهیده کنید و کامل بخونید. رمان دزیره یک رمان فرانسوی ست که در مورد دختری بنام دزیره کلاری که معشوقه ناپلئون بناپارت، نخستین امپراتور فرانسه، است...

می خواستم از فایل اینترنتی ش کپی کنم که دیدم نامردا کلی جمله های داستان رو عوض کردن! از رو متن کتاب تایپ می کنم. بخونید:

************

ترزا وقتی بلند حرف می زد صدایش نازک و برنده می شد. از این صحنه فوق العاده خوشحال بود، گیلاس خود را بلند کرد. ناپلئون هم از جا بلند شده و با ناراحتی اورا نگاه می کرد. ژوزفین دوباره سر کوچک خود را به عقب خم کرده بود.

مادام تالین ادامه داد:

بدانید که دوست عزیز ما ژوزفین تصمیم گرفته است برای دومین بار شوهر کند...

صدای خنده های خفه ای در جمع بلند شد. زوزفین بدون توجه بحضار با گردن بند مخمل قرمز خود بازی میکرد.

_ ... بله، او ازدواج می کند و...

ترزا کمی مکث کرد و نگاهی به باراس انداخت باراس سری فرود آورد.

_ ... و امروز با همشهری ژنرال بناپارت نامزد شده است.

_ نه!

من این فریاد را مثل سایر صداها شنیدم. این فریاد برنده فضای اطاق را شکافت و گوئی در هوا معلق ماند، سپس سکوتی منجمد جانشین آن شد. یک ثانیه وقت لازم بود تا من بفهمم این فریاد از گلوی من خارج شده است. جلوی نیمکت رسیده بودم. ترزا تالین وحشت زده عقب رفت. عطر ملایم او به مشامم رسید. حس کردم که زن سفید پوش خیره مرا نگاه می کند. اما من جز ناپلئون کسی را نمی دیدم. چشم های او مثل یک شیشه شده بود و هیچ برقی و حالتی نداشت. روی شقیقه چپش یک رگ برجسته به سختی می زد. من و او یک عمر در برابر یکدیگر ماندیم. اما شاید یک ثانیه هم نشد. در این موقع بود که من آن زن را خوب دیدم. پلک های نقره ای و براق و چین های خیلی ریز گوشه لب های قرمز شده او را خوب دیدم. چقدر از او نفرت داشتم! ناگهان گیلاس شامپانی خود را جلوی پای او بر زمین زدم. شامپانی روی لباسش ریخت فریادی از بیخ گلو کشید.

من در کوچه که کف آن براثر باران می درخشید شروع به دویدن کردم. بدون توقف می دویدم. نمی دانستم چطور از سالن سبز  و سالن سفید و راهرو خارج شده ام و چطور از جلوی مدعوین که برای من راه بازمی کردند و نوکرها که سعی می کردند بازویم را بگیرند گذشته بودم. تنها چیزی که می دانم این است که در کوچه می دویدم.

ناگهان در تاریکی فرو رفتم، به کوچه دیگری پیچیدم قلبم به شدت می زد. باران بر سرورویم می ریخت. مثل این که یک غریزه حیوانی مرا بطرف مقصدی که دنبال آن می گشتم هدایت می کرد. به خیابان کنار رودخانه رسیدم آهسته به وسط پل رفتم و روی دیواره سنگی پل خم شدم، عکس چراغ های بیشماری را دیدم که در آب می رقصیدند.

این تصاویر بالا می آمدند و پایین می افتادند مثل اینکه در شادی و نشاط بودند!

بیشتر خم شدم، روشنایی آب ها رقص کنان به طرف من بالا می آمد، صدای زمزمه باران شنیده می شد چقدر تنها بودم، هیچوقت در زندگی تا این حد احساس تنهائی نکرده بودم، به مامان و ژولی فکر می کردم و به خود می گفتم که آنها وقتی حقایق را بدانند مرا می بخشند یقینا همین امشب ناپلئون خبر نامزدی خود را به ژوزف یا مادرش خواهد نوشت. این اولین فکر منطقی من بعد از وقایع امشب بود به قدری غم و رنج بر وجودم فشار می آورد که دیگر تاب تحمل نداشتم دست هارا روی دیواره سنگی گذاشتم و خود را از آن بالا کشیدم و ...