X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

چرک نویس های زندگی من

یادداشت روزانه؛ دل نوشته ها و ثبت خاطرات یک اسفندماهی

درباره من
حرف هایی که فقط در ذهن مانده...
نویسنده: ^ S ^
تاریخ: یکشنبه 8 بهمن 1396 ساعت: 15:28

ساعت 2 نصفه شب. بالاخره بارون اومد.  

 اون هم از عصر شروع به باریدن کرده بود! هرچند خیلی ریز...

همیشه دلم می خواست از خونه بزنم بیرون و برم زیر بارون. با کسی که نگه " برگردیم خونه، سرمامیخوری" بلکه اونم پا به پای من دیوونگی کنه و زیر بارون بمونه

محمد که دید نمی خوابم ودمغ شدم گفت پاشو لباس بپوش بریم بیرون. گفتم الان؟؟!ساعت 2 نصفه شبه.

گفت میدونم دلت می خواد بری. منم مثل تو! تند تند لباس گرم پوشیدم و من دیگه خنده از رو لبم کنار نمی رفت. شده بودیم دو تا آدم سیاه پوش! که دزدکی و بی سر و صدا از خونه بیرون زدیم! تا پام و گذاشتم تو کوچه بلندخندیدم. یه نیم ساعتی زیر بارون که تبدیل شده بود به برف ریز قدم زدیم. حرف زدیم و خندیدیم. حالم خیلی خوب شده بود!

وقتی برگشتیم خونه ازش تشکر کردم. در جوابم گفت" یادمِ یه روزی بهم گفتی با کوچکترین چیزها خوشحال میشی"

***********

این وبلاگ منو از کار و زندگی انداخته!

بسی ذوق زده ام!!!


برچسب‌ها: زمستون، بارون، برف