چرک نویس های زندگی من

یادداشت روزانه؛ دل نوشته ها و ثبت خاطرات یک اسفندماهی

درباره من
حرف هایی که فقط در ذهن مانده...
نویسنده: ^ S ^
تاریخ: سه‌شنبه 10 بهمن 1396 ساعت: 18:10

صبح رفته بودم دندونپزشکی واسه ویزیت.

خیلی شلوغ بود منم از صبح که بیدار شدم بی حوصله بودم. از شانس خانمی که مسئول بوفه دانشگاه هست رو دیدم با دخترش. رابطم خیلی باهاشون خوب بود ولی یه بار سر یه موضوعی بحث کوچیکی کردیم و دیگم پام و تو بوفه نذاشتم و نمیذارم. منو ندیده بود. خدا خدا می کردم زودتر منشی صدام بزنه برم داخل. همه مریض هایی که اونجا بودن میخواستن دندون بکشن! خلاصه همه رفتن موندیم من و خانم بوفه دار و دخترش. دوست نداشتم باهاش رو به رو بشم. موقعی که اونا وارد اتاق شدن منشی هم منو صدا زد. فکر می کردم بازم منو ندیدن و تند رفتم داخل. دکتر فوری فوتی یه نگاهی به دندونای بنده انداخت و گفت پرکردن لازمه و برم عکس بگیرم. 

اومدم برم که بالاخره خانم بوفه دار با یه نگاه خیره به من سرتکان داد و حالمو پرسید! یه سلام و احوال کوتاه داشتیم و جلدی اومدم بیرون!

یه نفس راحت کشیدم که کارم تموم شده. اخه اصولا تو اینجور مواقع دوست ندارم آشنایی ببینم و مجبورباشم واسه ظاهر خوب نقش بازی کنم. دومین آشنا دوست بابام بود

سومیش همکار بابام، یه خانمی بود تو اتاق مخابرات درمانگاه که بابام بردم اونجا  یه سلام و علیک  گرمی راه انداختیم و چند دقیقه ای معطل شدیم.

ولی بالاخره اومدم بیرون.

الانم اومدم رادیولوژی و هروقت برم خونه که نتم وصل بشه یادداشت امروزم رو میذارم تو وبلاگم.

حالا بماند که 10 دقیقه ای تو این سرما پشت در موندم با اینکه اهالی خونه داخل بودن ولی چرا درو باز نمی کردن؟

********

.

.

× تلاش می کند چرت و پرت بنویسد تا ذهنش را از حجم افکار غم زده و مزاحم دور کند ×