X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

چرک نویس های زندگی من

یادداشت روزانه؛ دل نوشته ها و ثبت خاطرات یک اسفندماهی

درباره من
حرف هایی که فقط در ذهن مانده...
نویسنده: ^ S ^
تاریخ: یکشنبه 22 بهمن 1396 ساعت: 14:34

یادمه کلاس پنجم ابتدایی بودم. دو-سه ماهی از شروع مدارس می گذشت. اون روز تو حیاط بودیم سر صف. دیدم یه دختر چادری اومد آخر صف کلاس ما ایستاد. خیلی تعجب کردم دوستامم همینطور. همه کنجکاو بودیم بدونیم این دختر کیه؟! 

هم سن ما بود. اما قدش بلند بود. اصلا هم به ماها نگاه نمی کرد. وقتی رفتیم تو کلاس کنار یکی از بچه ها نشست و من با حسرت نگاهشون می کردم. خیلی دوست داشتم باهاش آشنا بشم. از اون روز به بعد هرکاری می کردم که توجهش به سمتم جلب بشه و بهش نزدیک بشم.

" واقعیت اینه که از همون کلاس اول آدمی نبودم که مثل بعضی ها که مهارت ارتباطیشون خوبه، برم جلو و بگم با من دوست میشی؟ همیشه سرگرم خودم بودم و اصولا زیاد با کسی حرف نمی زدم. حالا نه این که اصلا دوستی نداشته باشم اتفاقا همین ساکت بودنم یه جورایی منو تبدیل کرده به یه آدم مرموز. یا از نظر بعضیا، مغرور! که هیچکدومش نیستم. فقط مهارت ارتباطیم ضعیف بود. از همون اول رفتارم طوری بوده که دیگران به سمتم می اومدن و اونوقت با اولین قدم اونها پوسته سخت من شکافته می شد و چنان رابطه دوستی عمیقی باهاشون ایجاد می کردم که خودشون هم تعجب می کردن. " 

فهمیدم اسم این دختر آروم و فوق العاده خوشگل، زینب هست. 

چشماش واسه خودش عالمی بود! هنوز هم نفهمیدم دقیقا چه رنگی بود. گاهی سبز میشد گاهی آبی گاهی طوسی! با اون موژه های بلند و تاب دار بور و چشمای درشت که دل هرکسی رو می برد. 

گویا بخاطر شغل پدرش مجبور شدن از تهران بیان شهر ما. مامانش هم معلم بود تو مدرسه خودمون. 

از همون سال بعضی روزا رو باهم می گذروندیم. خونشون هم خیلی به ما نزدیک بود.

سال بعدش یعنی اول راهنمایی من با یکی از دوستای قدیمیم خیلی خیلی صمیمی شدیم و دیگه زینب رو از یاد برده بودم. چون اونم سرگرم دوستش بود. یکسال دیگه همینطوری گذشت. تا اینکه بالاخره سال دوم راهنمایی منو زینب فوق العاده باهم یکی شدیم. دوست صمیمی من از شهرمون رفته بود و زینب هم گیر یه دختر لوس و خودخواه افتاده بود. این شد که ما باهم رفیق فابریک شدیم. به حدی باهم خوب و صمیمی بودیم که یکی از همکلاسیا کل اون سال بین ما قرار می گرفت و دعوا راه مینداخت! یادش که میوفتم خندم میگیره. چه روزایی بود.

اما سال سوم راهنمایی دوستی منو زینب بدون هیچ مزاحم و حسودی عمیق ترشد. هر روز باهم بودیم حتی بیرون از مدرسه. فوق العاده مودب و دلش پاک بود. مامانم عاشقش شده بود. از همه لحاظ بیست بود. تا این که ... 

سر یه ماجرایی که میدونم تقصیر خودم بود، باباش اومد در خونمون و بهم گفت رابطه بین منو زینب تمومه. به معنای واقعی تمام شد!!!! 

می تونید تصور کنید چه ضربه بزرگی خوردیم. هم زینب هم من.

تلفنش خاموش بود. تلفن خونشونم جرات نداشتم زنگ بزنم. مدرسمونم جدا شد. منم اون سال نامزد کردم. 

الان 5 سال از اون روز می گذره. از روز جداییمون. هیچکس نمیتونه تصور کنه که چقدر دلتنگشم . خیلی از شب ها خوابش رو می بینم. خواب که نه! کابوس. عجیب و وحشتناک. که تا چند روز بعدش حال روحیم داغونه. 

به هیچکسم نمیتونم حرفی ازش بزنم. 

چند روز پیش تو خیابون یکی از دوستامو دیدم مثل ماست وا رفتم! باورم نمیشد ببینمش. حالا کی بود؟ همون دختر لوس و خودخواه که دوست زینب بود و زینب واسه خلاصی از دستش با من دوست شد. 

در طول چند دقیقه ای که باهم حرف می زدیم یاد یه چیزی افتادم... این که اون روز دل این دختر بدجور شکست. حتی سر یه موضوعی باهم دعوا هم کردیم و اون تنها موند. و منو زینب کنارهم بودیم. حالا که بهش فکر میکنم میبینم اون هیچ تقصیری نداشته فقط خیلی تنها بوده.. این من بودم که خودخواهی کردم. شایدم آه دل همین دختر دامن منو گرفته...

ازم پرسید از زینب چه خبر؟ توقع  داشت هنوزم باهم باشیم. گفتم خیلی وقته بی خبرم ازش. تعجب کرد و ناراحت شد! 


بعضی وقتا که یه اتفاقی واسمون می افته یا دلمون می شکنه بد نیست برگردیم عقب و ببینیم چیکار کردیم. این ناراحتی جواب کدوم کارمون تو گذشته است؟ 

اون وقت شاید بهتر درک کنیم. خیلی جاها شاید فقط یه حرف کوچیک حتی به شوخی به یه نفر گفته باشیم و رد بشیم و بریم. اما نمی فهمیم ممکنه چقدر دل طرف شکسته باشه.اما یه روزی جواب همون دل شکستن رو می دیم. نمیتونیم بگیم اه فلانی چقدر دل نازکه یا توقعی هستش. وقتی میبینی اینطوریه سعی نکن رفتارشو عوض کنی و نصحیتش کنی سعی کن حرفی نزنی یا کاری نکنی که دلش بشکنه... ما مسئول رفتار خودمون هستیم نه رفتار دیگران.