چرک نویس های زندگی من

یادداشت روزانه؛ دل نوشته ها و ثبت خاطرات یک اسفندماهی

درباره من
حرف هایی که فقط در ذهن مانده...
نویسنده: ^ S ^
تاریخ: دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 23:55
امروز فهمیدم خیلی جاها به راحتی کنار گذاشته، و فراموش میشم! 
فهمیدم خیلی وقت ها به راحتی با دیگری یا بهتر بگم با بهتری! عوض میشم.
" بین من و اون یکی که تو خونمونه تفاوت هاست! "
امروز اومدم خونه مامان. با خواهر کوچیکه رفتیم سراغ کامپیوتر و عکسای چندسال پیش. 
عکسای نوزادی و کوچیک تری خواهر کوچیکه.
عکسای دسته جمعی اون سالی که رفتن تهران و کرج و چالوس و تولد گرفتن و من نبودم چون ریاضیمو مردود شده بودم ههههه.
یا مثلا جایگاه من به یکی دیگه داده میشه 
چقدر قاطی پاتی حرف زدم 
یا خریت های محض من که هروقت هرکی هرچی گفت عین اون شدم و خودمو سازگار کردم ولی اون طرف حالا هرکی، هیچوقت از اعتقادات خودش کوتاه نمیاد 
میام اینجا( خونه مامان منظورمه ) که دلتنگیمو رفع کنم و حالم خوب بشه . 
تا زمانیکه اون دختره پست فطرت اینجا نباشه حالم خوبه ولی وقتی باشه انگار تو یه اتاق کوچیک حبسم کردن 
حتی نفرت هم حس کمی هست که حسم رو به این دختر بگم 
دارم سعی می کنم بی خیال تر بشم 
بی تفاوت تر 
بی رحم و بی احساس 
اصلا دلم می خواد خالی باشم از هر چی حس خوبه 
چون اونیکه پر از رذیلت هست پر از افکار شوم هست، محبوب تره 
اگه یکی دوسال پیش بود حتما الآن گریه میکردم 
ولی حتی گریمم نمی آد 
بنظرم بهتره برم ورزش بوکس رو دنبال کنم به درد این موقعیت هام می خوره. یه چهارتا مشت بزنم تو اون کیسه بوکس بیچاره بلکه این عصبانیتم خالی بشه
والا