X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

چرک نویس های زندگی من

یادداشت روزانه؛ دل نوشته ها و ثبت خاطرات یک اسفندماهی

درباره من
حرف هایی که فقط در ذهن مانده...
نویسنده: ^ S ^
تاریخ: سه‌شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 23:36
نمی دونم چم شده. انقدر سردرگمم که دیگه خودم رو هم هیچ جوره نمی شناسم.

صبح ها حالم خوبه. چون دانشگاهم و تو خونه نیستم و با بهترین دوستم وقت می گذرونم. از همه چی حرف میزنیم و به همین دلیل فکرم مشغول حرف های خودم و اون میشه

ولی وقتی تو خونه هستم! اصلا وقتی بیرونم ... فقط پیش دوستمه که خودِ واقعیم هستم و هیچ چیزی از اون پنهان نمیمونه

شدیدا از خودم و اخلاقای گند م متنفر شدم. دلم میخواد همه باهام خوب باشن. خیلی دلم تنگ شده واسه روزایی که همه فامیل باهم خوب بودیم. اما انگار یه بمب افتاد وسط این فامیل و همه از هم دور افتادن. بعضیا هم انگار مُردن!

هیچ دوستی دورم نیست

همش دارم گله میکنم و غُر میزنم

اون سه نفری هم که به شدت با کاراشون منو رنجوندن و باعث شدن نسبت بهشون کلا بی تفاوت بشم. حتی حاضرم دوباره باهاشون خوب بشم ولی چرا بعضیا یه جوری رفتار میکنن انگار مقصر تویی نه اونا؟

امروز سالگرد ازدواجمه. خیلی دوست داشتم یه جشن می گرفتم اما نشد. دقیقا امروز 4 سال شد! احساس پیری می کنم

حتی جمعه قرار بود بعد از مدتها با دوست جان بریم گردش ولی اونم به لطف اقای همسر نشد

یه وقتایی واقعا کم میارم. خسته میشم از دویدن... یه گوشه میشینم و فقط نگاه می کنم به این زندگی. یه وقتایی هم انقدر هیجان و انرژی دارم که میتونم ساعت ها و روزها خوش باشم و کارهای مورد علاقم رو انجام بدم.

ولی اعتراف کنم که الان خیلی خستم. خیلی زیاد ... نمیدونم از چی

از این آدمهای بی معرفت یا ...