X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

چرک نویس های زندگی من

یادداشت روزانه؛ دل نوشته ها و ثبت خاطرات یک اسفندماهی

درباره من
حرف هایی که فقط در ذهن مانده...
نویسنده: ^ S ^
تاریخ: پنج‌شنبه 26 بهمن 1396 ساعت: 00:34
مادربزرگم با اون لهجه شیرینش می گفت:
" رفته بودم خونه حاج آقا میرزا که فال نخود میگیره، 5 تا قالی 12 متری تو پذیراییش انداخته بود. چه خونه ای! 
 5 تا دختر داره که هر شب نوبتی یه کدوم میان و یه روز پیش حاج میرزا میمونن. روز بعد دختر بعدی ... "
گله نمی کرد ولی معلوم بود که چقدر دلش می خواد بچه هاش دورهم جمع بشن. تنها پسرش دوباره حالش خوب بشه. دخترش مریض نباشه و انقدر تو بیمارستانها سرگردون نباشه 
مادربزرگم گله نمی کرد ولی دلش خیلی چیزها می خواست 
با این که واسه خودش یه پا استاد قالی و نقشه خوانی بود بازهم خودش رو دست کم می گرفت 
حداقل هفته ای یه بار میومد خونمون. از صبح زود. 
از زنگ زدنش متوجه می شدیم که اون اومده 
همیشه هم تو زنبیل قرمزش پفک و بستنی و تخمه خریده و آورده بود. گاهی هم انار و چیزای دیگه 
تازه کلی هم شرمنده بود که چیز بهتری نتونسته بخره واسمون 
مادربزرگم... 
خیلی دلم تنگ شده واسش 
روحت شاد باشه نازنینم