چرک نویس های زندگی من

یادداشت روزانه؛ دل نوشته ها و ثبت خاطرات یک اسفندماهی

درباره من
حرف هایی که فقط در ذهن مانده...
نویسنده: ^ S ^
تاریخ: پنج‌شنبه 26 بهمن 1396 ساعت: 21:32

امروز به مامانم گفتم خانم فلانی رو اتوبوس دیدم خیلی هم خوش برخورد بود و سلام رسوند. بابام گفت  بهت نگفت قرار بوده مامانت بشه؟ 

منو میگی هنگ بودم یه نگاه به مامان میکردم یه نگاه به بابا. یهو زدم زیرخنده 

باورم نمیشد اون خانم فلانی قرار بوده بشه زن بابام. هیچی دیگه بابامم دید من خوشم اومده شروع کرد به تعریف کردن که خانم فلانی چقدر دوستش داشته ولی زن یکی دیگه شده 

بعد رسید به مامانم. آقای واسطه به بابام گفته یه دختر تو محله هست که فقط دو سه تا از همسایه میدونن این خانواده دختر مجرد داره. 

گفتم چطور؟ یعنی چی؟ 

مامانم گفت 9 سال از خونه بیرون نیومده بودم. هرچیم خواستگار داشتم با گریه زاری رد میکردم، نمیخواستم از پیش مامان و بابام برم 

تا این که باباجون ما میره خواستگاری و ... آره دیگه. 

خلاصه کلی هم بابت ماجرا های عروسیشون خندیدم. یه جاهایی هم دلم می سوخت واسشون 

خیلی لذت بخش بود!!