چرک نویس های زندگی من

یادداشت روزانه؛ دل نوشته ها و ثبت خاطرات یک اسفندماهی

درباره من
حرف هایی که فقط در ذهن مانده...
نویسنده: ^ S ^
تاریخ: یکشنبه 29 بهمن 1396 ساعت: 19:09

بارونی که تازه شروع به باریدن کرده بود قطع شد! این از این!

خستم اما نه خیلی. یکم سرم درد می کنه که مهم نیست

صبح نوبت دندون پزشکی داشتم. قربون این آقای دکتر برم که یه دندون رو به چهارجلسه کشوند! تازه اولیش بود. خدابخیر کنه بقیه رو.

اومدم خونه تند تند یه غذایی درست کردم و با آقای میم نوش جان کردیم و از خونه زدیم بیرون. چه ساعتی بود؟ 1 ظهر. من کلاس داشتم و ایشون سرکار.

خوبیه این کلاس اینه که استادباحاله و بیشتر از درس و جزوه باهم حرف می زنیم و بحث آزاده. وگرنه ساعت 2 ظهر مذخرف ترین ساعت واسه کلاس گذاشتنه. فردا هم همینطور! اونم درس ژنتیک یعنی هیچی نمیهمم! فقط استاد رو میبینم با شکمش که هی داره بزرگترمیشه!( حامله ست! )

کلاس که تموم شد دوست جان گفت بریم بیرون مانتو و و این چیزا ببینیم. منم از خداخواسته. متاسفانه هنوز هیچ چیزی نپسندیدم واقعا مدلها و رنگها مذخرفه. حالا مانتو هیچی! کفشارو بگو!!!

نزدیک 5 بود که سوار تاکسی شدم برگردم خونه. تو ماشین آهنگ پونه های وحشی پخش شد. نمیدونم خوانندش کیه ولی بنظرم قشنگ بود. راننده هم انقده خوش اخلاق بود دلم نمیومد پیاده شم!

ولی پیاده شدم. منتظر اتوبوس بودم دیدم نمی ارزه بخاطر دوتاخیابون نیمساعت صبرکنم. دوباره یه تاکسی گرفتم. رانندهه انقد ساکت بود تازه تو ماشینم بوی شـــدید گاز میومد به حدی که سردرد گرفتم. اصلا پشیمون شدم. سرخیابون پیاده شدم و از تو پارک رفتم سمت خونه. همون هوای پارک و بچه های فسقلی که تازه از مدرسه تعطیل شده بودن حالم رو بهتر کرد. یاد خواهر کوچیکه افتادم. ( همین الان زنگ زد )

طبقه بالایی ها نیستن. در واقع هیچکس نیست. یه وقت هایی این تنهایی رو دوست دارم اما بعضی روزها مثل امروز نه.

صدای آهنگ رو زیاد می کنم تا سکوت بشکنه!


{ سوال اینه که فلافل پنیری بخوریم یا سوسیس و سیب زمینی سرخ کرده؟! یا هیچکدوم!؟ گرسنه ایم شدیدا }


اینم از امروزِ ما. خداروشکر.

ولی کاش بارون ادامه داشت!!