چرک نویس های زندگی من

یادداشت روزانه؛ دل نوشته ها و ثبت خاطرات یک اسفندماهی

درباره من
حرف هایی که فقط در ذهن مانده...
نویسنده: ^ S ^
تاریخ: شنبه 12 اسفند 1396 ساعت: 22:39

نمی دونم چرا این چند روز از نوشتن دوری می کردم. یه اتفاقاتی داشت می افتاد که سعی کردم دور بشم. شاید دلیلیش همینِ.

امشب فرصت کردم بیام این جا و نمی دونم چی می خوام بنویسم؟

همه چیز مثل همیشه بوده و اتفاق جدیدی نیوفتاده.

دوباره نزدیک بهارِ و من بی حال و کسل شدم. این ترم خیلی تنبل شدم. حتی تو کارای خونه هم همینطورم.

منتظرم زودتر کلاسها تموم بشه و یه خونه تکونی اساسی بکنم. خیلی برنامه ها دارم!

حالا یادم اومد. یکی از روزای خوبی که داشتم دیروز بود. یه نیم ساعتی هم با آقای میم رفتیم گلخونه. خیلی خوبه. یکی از کارای مورد علاقمه. رفتن به گلخونه و خرید گل و گیاهای خوشگل. البته دیشب چیزی نخریدیم!


به جای کنفرانس قبول کردم یه کار تایپی استاد رو انجام بدم. ولی مثل چی پشیمون شدم. حرف از دهان مبارکش در نیومده بود گفتم من! 8 صفحه تایپ برگه های امتحانی. خیلی هم حساسه که سوالها و بخصوص کادرش مرتب و مورد پسندش باشه.

فردا هم یه کنفرانس دارم که  خیلی راحته.


سه تا مراسم یهویی دعوت شدم اونم تو یه هفته! عقد، جشن تولد و یه مهمونی قبلش.

فقط دلم اون عقد رو می خواد که برم. از همین الانم میدونم که چی بپوشم! ولی مجبورم کلاسهای اون روزم رو کلا نرم


همین الان که اومدم و به وب دوستان سر زدم یه چیزی دیدم که ناراحت شدم و دلم گرفت. نه خیلی. زیادم مهم نبود ولی حس بدی دارم!