چرک نویس های زندگی من

یادداشت روزانه؛ دل نوشته ها و ثبت خاطرات یک اسفندماهی

درباره من
حرف هایی که فقط در ذهن مانده...
نویسنده: ^ S ^
تاریخ: پنج‌شنبه 24 اسفند 1396 ساعت: 18:08

بالاخره تموم شد! 

از شر کارهای آشپزخونه و پذیرایی خلاص شدم. 

ولی خونه رو برق انداختم ها! یعنی آدم حظ میکنه. 

جای مبل ها رو تغییر دادم و همینطور جای بوفه و آینه شمعدان. 

تلویزیون جای خودشه. 

میز ناهار خوری رو هم کمی از دیوار فاصله دادم.  

فقط مونده اتاق خواب که میوفته واسه فردا!!! 

ظهر بود که پدرشوهر جان تشریف آوردن با دوتا گلدون. اسمشم گفتا!  آهان. گفت گل داووی هستش. 

دیروزم یه گلدون دیگه آورده بود. خیلی گوگولی و خوشگل. 

ناهارم مثل دیروز تنبلی کردم هیچی درست نکردم آقای میم از بیرون غذا گرفت. 

بعد غذا ایشون رفت تو حیاط به ماشین جونش چسبید و همچین تمیزش کرد منم به بقیه کارام رسیدم. 

عصر پتو و ملحفه هارو بردم تو حیاط و با آقای میم شستیم. کلی هم خندیدیم! (اصلا چه مرضی گرفتم میگم آقای میم؟! جو گیر شدم گویا. )

یعنی منو محمد نمونه بارز پت و مت هستیم. همیشه از خل بازیای خودمون خندم میگیره. با جدیت به کار می چسبیم بعدم به دیوونه بازیامون میخندیم. 

اونارو که شستیم رفتیم بالاپشت بام. بند لباس بستیم و همه رو پهن کردیم. بعدم یکم تو ماشین نشستم و آهنگ گذاشتم. دوتا چای هم نوش جان کردیم جاتون خالی. 

تند اومدم یه دوش گرفتم و برم حاضر بشم که بریم خونه مامان جونیم. خیلی خیلی دلتنگشونم. 

براتون آرزو میکنم روزهای آخرسال رو به خوبی و خوشی سپری کنین.