X
تبلیغات
زولا

چرک نویس های زندگی من

یادداشت روزانه؛ دل نوشته ها و ثبت خاطرات یک اسفندماهی

درباره من
حرف هایی که فقط در ذهن مانده...
نویسنده: ^ S ^
تاریخ: چهارشنبه 5 اردیبهشت 1397 ساعت: 17:21

دیشب تو یه جمع دوستانه بحث درس و دانشگاه شد. منم داشتم به طرفم توضیح می دادم و تشویقش می کردم که درسش رو ادامه بده. نفر سوم  همونی هست که خیلی بلاها تونست سرم بیاره و به من و موقعیتم حسودی می کنه. کاملا سکوت کرده بود. 

موقع برگشت تو ماشین به این فکر می کردم من چرا باید به کاردانی اکتفا کنم؟ واقعا به این زودی می خوام دست بکشم از درس و موقعیت خوبم؟ چرا ادامه ندم؟ به خصوص که برخلاف مردهای فامیل و دور و برمون، محمد با دانشگاه و سرکار رفتن من مخالف نیست. 

دوباره ذهنم پر از نقشه و هدف شده بود. امروز سر کلاس همه فکرم روی این موضوع بود. 

خیلی از اطرافیان میگن بچه دار شو! چه فکر احمقانه ای!! 

همون ازدواج تو سن پایین بس بود. حالا میفهمم چقدر بچه بودم و البته هنوزم خیلی کم سن و کوچولو ام ! 

انقدر فکرم مشغول هست که با وجود خستگی زیاد، نمیتونم بخوابم. 

البته میترسم بخوابم. میترسم بخوابم و خواب زینب رو ببینم...