چرک نویس های زندگی من

یادداشت روزانه؛ دل نوشته ها و ثبت خاطرات یک اسفندماهی

درباره من
حرف هایی که فقط در ذهن مانده...
نویسنده: ^ S ^
تاریخ: چهارشنبه 5 اردیبهشت 1397 ساعت: 20:28

می خوام شروع کنم به نوشتن خاطرات زندگی ام. 

یعنی می خواستم. 

کاغذ برداشتم و خودکار. ولی افکار زیادی بود که نمی گذاشت بنویسم. گفتم هر چی تو دلم هست رو باید بنویسم و هر روز یا چند روز یکبار این کار رو انجام بدم. 

بعد ترسیدم. از نوشتن حرف هایی که حتی نمیذارم تو فکرم بیان. 

و ترسیدم که نکنه کسی دسترسی پیدا کنه به کاغذ ها و همه رو بخونه؟ 

یا نکنه به حساب زندگی مشترک توقع داشته باشه من تمام چیزهایی که نوشتم رو در اختیارش بذارم؟! 

اصلا همین وبلاگ رو هم از چند نفر پنهان کردم؟! 

نمی دونم چرا انقدر حرف هام رو در اعماق وجودم نگه می دارم 

دلم می خواد خیلی چیزها بنویسم.  

از تمام دلگیری هایی که دارم.

فکر می کنم خودم رو گم کردم شاید هم اصلا خود واقعیم رو پیدا نکردم! 

کاش هر آدمی کسی رو داشته باشه که در مقابل اون بتونه خود واقعیش باشه.