X
تبلیغات
زولا

چرک نویس های زندگی من

یادداشت روزانه؛ دل نوشته ها و ثبت خاطرات یک اسفندماهی

درباره من
حرف هایی که فقط در ذهن مانده...
نویسنده: ^ S ^
تاریخ: چهارشنبه 5 اردیبهشت 1397 ساعت: 23:27

قرار بود بریم تهران. خانوادگی. خیلی خوشحال شدم کم مونده بود جیغ بکشم. داشتیم با بابام برنامه می چیدیم که کی بریم و چطور و چه ساعتی بریم نمایشگاه کتاب. 

از سرکار اومد. گفت مرخصی ندارم. 

میدونم که از عمد اینکارو میکنه. نمی خواد بیاد. حالم بهم میخوره از این حساسیت هاش. از رفتار های یهوییش 

الان دقیقا نقش یه روح رو دارم. چون دیده نمیشه هیچکس بهش توجهی نداره. الان همینطوریم. کلا اینطوری بودم. 

هر جا. 

دلم می خواد گریه کنم ولی حوصله اینکارم ندارم 

کاش اصلا بره خونه میخوام خودم تنها خونه مامان بمونم 

حتی صبحم خودم میخوام برم کلاس. اصلا برم و نمونم تو خونه 

بعضی وقت ها دلم مرگ می خواد. 

نه بخاطر این موضوع. از شدت بغض. از شدت خستگی هایی که نمیشه نوشت .. نمیشه گفت. 

واقعا دلیل تغییر رفتار های یهویی یک مرد چیه؟؟! 

بازم صبر می کنم...