X
تبلیغات
زولا

چرک نویس های زندگی من

یادداشت روزانه؛ دل نوشته ها و ثبت خاطرات یک اسفندماهی

درباره من
حرف هایی که فقط در ذهن مانده...
نویسنده: ^ S ^
تاریخ: یکشنبه 23 اردیبهشت 1397 ساعت: 16:17

ساعت 5 امتحان دارم. تو حیاط دانشگاه نشستم. نمیدونم حالم خوبه یا بد. 

نه میتونم لبخند بزنم نه اشکی از چشمام میاد 

بالاخره تموم شد. میگن تو نمیتونی. ادم بشو نیستی. دوباره اینکارو شروع می کنی. نه حوصله جنگیدن دارم نه بحث و دفاع از خودم. 

برام مهم نیست کی چی میگه. 

به هر حال تموم شد. شاید اونا مسخرم کنن 

ولی من میگم این کتاب 4 سال و 10 ماهه بسته شد. 

بسته شد برای همیشه . تا ابد. 

نه نفرتی دارم و نه غمی. 

اما خوشحال هم نیستم.

کاش می شد زیر یکی از این درخت های بزرگ و بلند حیاط  اینجا، بخوابم و به صدای قمیشی گوش کنم. گوگوش بخونه و اهنگ بعدی از ابی باشه 

کاش هیچکدوم از بچه ها نیان و نبینمشون 

دلم کمی تنهایی با خودم رو می خواد...