X
تبلیغات
زولا

چرک نویس های زندگی من

یادداشت روزانه؛ دل نوشته ها و ثبت خاطرات یک اسفندماهی

درباره من
حرف هایی که فقط در ذهن مانده...
نویسنده: ^ S ^
تاریخ: سه‌شنبه 25 اردیبهشت 1397 ساعت: 21:24

این مدت از بس یه روز خوشحال بودم و یه روز ناراحت دیگه عادت کردم. البته گفتنش راحته.

دیروز خیلی شاد و سرحال برخلاف یکشنبه که دمق بودم، رفتم سر کلاس و سعی کردم سرسنگینی های دوستمو نادیده بگیرم. داشتم با خوشی واسش یه چیزی تعریف می کردم که گفت اینارو ول کن. یه چیزی باید بهت بگم!

و اون موضوع به قدری برای من وحشتناک و ناراحت کننده و بد بود که می خواستم از همون طبقه دوم خودمو پرت کنم پایین!

هرچی سعی کردم جلو گریمو بگیرم نشد. اخرش هم تو بغل دوستم حسابی گریه کردم.

ولی بازهم دردی ازم دوا نشد. دلم تنهایی می خواست. دوتا کلاس رو به زور تحمل کردم و کلاس اخرو نرفتم. با یه سردرد شدید برگشتم خونه. تازه صبحشم رفته بودم واسه تولدش یه دستبند خیلی خوشگل خریده بودم که با این موضوع حسابی ذوقم پرید به خصوص که تو اینستا دیدم خواهرش هم واسش دستبند گرفته! از بس این بشر عاشق دستبنده.


اما امروز حالم خوب بود. بعد کلاس ها کادوش رو بهش دادم. انقد ذوق کرد و خوشش اومد که منم از ته دل خوشحال شدم. 

حالاهم به بهونه تایپ سوالات اومدم پای کامپیوتر گفتم اول یه پست بذارم بعد به کارم برسم!

رعد و برق شدید میزنه و فکرکنم تا خود صبح بارون بیاد! چی از این بهتر