X
تبلیغات
زولا

چرک نویس های زندگی من

یادداشت روزانه؛ دل نوشته ها و ثبت خاطرات یک اسفندماهی

درباره من
حرف هایی که فقط در ذهن مانده...
نویسنده: ^ S ^
تاریخ: پنج‌شنبه 27 اردیبهشت 1397 ساعت: 17:59

دیشب تو مهمونی تولد، دختر خالم بهم گفت آزمون استخدامی اموزش و پرورش هست حتما برو ثبت نام کن رشته های فنی رو بهترمیگیرن. خیلیم با اطمینان و تاکید میگفت. منم فوری به دوستم زنگ زدم گفتم ماجرا اینجوریه. من صبح حتما میرم یه پرس و جو میکنم. گفت باشه منم باهات میام. خیلیم خوشحال شد.

زنداداش گرامی تا ماجرارو فهمید گفت میشه برا منم بپرسی زنگم بزنی؟؟ گفتم خودت چرا نمیری؟ چون باید رفت کافی نت. 

گفت من نمیتونم صبح هابرم. روزه ام. گفتم من زنگت نمیزنم خودت زنگ بزن بپرس ببین چی کارکردم.

همون موقع دوستم پیام داد تو صبح برو همه چی رو بپرس و ببین چجوریه بعدش به منم بگو من عصرش با شوهرم میرم. صبح نمیام میخوام بخوابم.

من فقط گفتم باشه. هیچ اصراریم نکردم. اگه جامون برعکس بود آسمونو به زمین میدوخت که خودتم بیا بریم.( یعنی مگه من حمال توام برم همه کاراشو انجام بدم بعد تو راحت تو خونت بخوابی) 

صبح رفتم کافی نت. گفت فقط رشته های روانشناسی و علوم تربیتی و اون یکی رو یادم نیست. 

دوستم خودش پیام داد و پرسید منم گفتم که چی شد. 

زنداداشم که اصلا خبری ازش نیست! 

اینم از این.


یه لباس گرفته بودم دوستم خیلی خوشش اومد گفت کجا خریدی و چند قیمتشو که شنید گفت چقدر ارزون و فلان. منم میخوام 

گفتم حتما میخری بگم طرف واست بیاره چون تموم کرده. گفت اره حتما. 

حالا که اورده بهش میگم بیا ببر لباس رو. میگه خبرت میدم! و این حرفش یعنی قصد خرید ندارم :/ 

یادمه وقتی مجرد بود، همه رفتارای محمد رو می کوبید تو سر من. که چرا نمیذاره ما همه جا باهم باشیم یا فلان کارو بکنی یا چی و چی 

الان که متاهل شده دقیقا شوهرش داره همون کارهارو میکنه. و غدغن کردن که با من بیرون نره. دلیلش رو میدونم ولی همین دلیل در مورد خود دوستم وجود داره و محمد میدونه اما یه کلام هم نگفته چرا دوستت فلان کارو کرده و تو باهاش نگرد! 

طفلی فکر میکنه من خیلی برام مهمه که شوهرش چی میگه و چیکار میکنه. اما ذره ای برام اهمیت نداره. 

بعضی وقتا واقعا از بعضی رفتاراش حالم گرفته میشه.