X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

چرک نویس های زندگی من

یادداشت روزانه؛ دل نوشته ها و ثبت خاطرات یک اسفندماهی

درباره من
حرف هایی که فقط در ذهن مانده...
نویسنده: ^ S ^
تاریخ: شنبه 29 اردیبهشت 1397 ساعت: 12:51

پارسال دو ماه مونده به ماه رمضان بود که مادربزرگ نازنینم حالش بد شد و این شروع بیماری ها و بستری شدن تو بیمارستان بود.

مادربزرگی که سرحال و سرزنده بود. کاری به هیچکس نداشت. جمعه ها از صبح میومد خونمون تا شب. خودش میومد خودشم می رفت.

یادمه اگه داداشم خونه بود مامانم می گفت عزیز و ببر خونش. اونم هی غر می زد. یا بابام. یا محمد.

اماحالا همه دلتنگش شدن.

هرسال روز اول عید می رفتیم خونش. اولین نفر ما بودیم. مامانم بچه آخر بود. شنیدین میگن ته تغاریا عزیزتر همه هستن؟ مادربزرگ منم می گفت گوش که عزیزه گوشواره عزیزتره! آخرین باری که بهمون عیدی داد با این که دست و بالش خالی بود اما پول زیادی داد.

مامانم ناراحت شد. ولی اون خیلی خوشگل می خندید. 

هنوز تصویر جسدش که روی سنگ غسالخونه  بود، جلو چشمم هست. هنوز حال بد مامانم یادمه.

تو اولین سحر ماه رمضان پر کشید و رفت. یک سال شد و هنوزم باورندارم....

خیلی دلم واسش تنگ شده...