X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

چرک نویس های زندگی من

یادداشت روزانه؛ دل نوشته ها و ثبت خاطرات یک اسفندماهی

درباره من
حرف هایی که فقط در ذهن مانده...
نویسنده: ^ S ^
تاریخ: شنبه 29 اردیبهشت 1397 ساعت: 23:01

امروز زنگ زدم به مامان. کلی باهم حرف زدیم اخرش بالاخره حرف دلش رو زد و از چیزی که ناراحتش کرده بود گفت و گریه کرد. 

منم گریه ام گرفت. اما به روی خودم نیاوردم و دلداریش دادم. 

گفتم عصر میرم پیشش تا یکم از این حال و هوا در بیاد. به خصوص که یاد پارسال میوفته و نبود مادربزرگم رو بیشتر حس میکنه. 

موقع افطار رسیدیم. داداش و زنشم بودن. که بعد افطار رفتن. 

صبح وقتی مامان موضوع ناراحتیش رو گفت که قطعا یه سرش وصل میشد به بابا، اولش عصبی شدم بدش پیش خودم گفتم من هرگز نمیتونم تو زندگی اونا دخالت کنم. اونها یه زوجن منو همسرمم یه زوج. اگه مجرد بودم شاید دخالت میکردم و طرف یکی رو میگرفتم اما الان نمیتونم. فکر میکنم احترام بینمون از بین میره. 

نمی خواستم دخالت کنم و اصلا موضوع رو پیش بکشم.

ولی خود بابا گفت بشین کارت دارم.

و با یه سری سوالات علمی و فلسفی و اینجور چیزا بحث رو شروع کرد. منم جوابم رو با دلیل گفتم. بعد قبول نکرد. گفتم خوب اگه شما میگی نمیشه و جواب یه چیز دیگه ست پس دلیلشم بگو تا منم قانع بشم. 

جواب که نمی داد هیچ مدام هم می گفت موندم چطور دانشگاه قبول شدی؟ 

گفتم خوب بنظر من این جواب درسته دلیلشم گفتم. 

اما قبول نمیکرد. داداش که برگشت ازش همین سوال رو کرد داداشم با بابا موافق بود. 

اخرسرهم موضوع اصلی رو گفت منم حقیقت رو گفتم اما باز قبول نداشت و دیگه تن صداش داشت بالا میرفت. 

اومدم تو اینترنت و اون موضوع رو سرچ کردم. دیدم بله. جواب درست رو داده بودم حتی دلیلشم نوشته بودن. چندتا سایت هم سر زدم. میخواستم بگم اما گفتم چه فایده  باز عصبی میشه و بیشتر از این اعصابمون خرد میشه. 

اکثر اوقات که میام خونه بابا دلم میگیره. همیشه موضوعی هست که حالمو بگیره. 

بابا همیشه میگه بین من و زنداداش تفاوتی نیست و اونم دخترشه. ولی این تفاوت بخصوص در رفتار بشدت دیده میشه. 

ولی من هیچی نمیگم.به روی خودمم نمیارم. حتی امشب هم با وجود بداخلاقی هاش کامل بهش احترام گذاشتم و تو روش لبخند زدم. خوب شد که محمد نبود!!! 

به قول خواهر کوچیکه " چه شب مذخرفی بود "