X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

چرک نویس های زندگی من

یادداشت روزانه؛ دل نوشته ها و ثبت خاطرات یک اسفندماهی

درباره من
حرف هایی که فقط در ذهن مانده...
نویسنده: ^ S ^
تاریخ: شنبه 5 خرداد 1397 ساعت: 22:43

تو این چند روز که تونستم روزه بگیرم، اصلا به هیچ کاری نرسیدم. همش خواب بودم شب ها هم که تا سحر بیرون بودیم. این حال و هوا رو دوست دارم. البته نه گرمای بیش از حد رو! حال و هوای ماه رمضون رو. دارم از درد معده تلف میشم. ولی نمیتونم نه به مامان بگم نه به محمد. چون فورا روزه گرفتن رو ممنوع میکنن. سه روزی که کلاس دارم و روزه نیستم امیدوارم درد معدم کمتر بشه. 

چهارشنبه با دوستم کلی حرف زدیم. از یه جایی به بعد دیگه این رابطه مثل قبل نیست. یعنی همیشه اینطوریه. یه اتفاقی میوفته که دیگه هیچ رابطه ای مثل قبلش نیست. یا آدم ها.

با این که درد و دل کردیم و باز هم کنارهم می خندیم اما یه شکاف عمیقی بینمون به وجود اومده. 

دیشب با خودمون خواهر کوچیکه رو بردیم بیرون. رفته بودیم پارک. دوستم یه بچه پسر 4 ساله داره به اسم امیرعلی. اول با آبجیم راه نمیومد بعدش چنان دوست شد که صداش میزد آبجی! 

دوستم بچه شمال هست. همه چیش واسم جالبه از حرف زدنش تا آداب و رسومشون. این چندبار هم که رفتیم بیرون همیشه اون حرف میزده و ما گوش می کردیم. خانوم خوب و دوست داشتنی هست. 


ایده و طرح رمان جدیدم تکمیل شد. بعد از چندبار نوشتن و پاک کردن! 

خودم دوسش دارم. امشب هم شروع به نوشتنش می کنم و همه شروع های قبلی رو پاک می کنم جالب نشدن. 


*امیدوارم این بار بشه. *