X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

چرک نویس های زندگی من

یادداشت روزانه؛ دل نوشته ها و ثبت خاطرات یک اسفندماهی

درباره من
حرف هایی که فقط در ذهن مانده...
نویسنده: ^ S ^
تاریخ: جمعه 11 خرداد 1397 ساعت: 02:49

امروز در کنار خوبی هاش بدی هایی هم داشت. 

عصر که اومدم خونه مامان، محمد نیومد و سر ماشین و نیومدنش باهم سرسنگین شده بودیم. هیچ بحثیم نبود. از طرفی تا رسیدم با حال بد مامانم مواجه شدم. تمام حال خوبم پر کشید. 

بشدت حالم گرفته بود که نزدیک افطار داداش و خانومش اومدن. شیرینی خریده بود. گفتم به چه مناسبت؟ دیدم دوتاشون یجوری میخندن که عجیب معنی داشت! از همونایی که پشتش یه خبر خوب نشسته بود. به مامان گفت داری مامان بزرگ میشی و به منو خواهرکوچیکه گفت شماهام دارید عمه میشید! 

چنان جیغی کشیدم که گلوم میسوخت! 

تو این روزا چنین خبری فقط میتونست حالمو خوب کنه. خیلی خوشحال شدم و از ته دل واسشون آرزوی سلامتی دارم و امیدوارم یه نی نی سالم و خوشگل به دنیا بیاره. تو خانواده ما اولین نوه محسوب میشه از فرزند ارشد. ولی تو خانواده زنداداش نوه هفتم حساب میشه. 

خلاصه که خیلیییی خوشحال شدم. و چقدر خوب که عقدکنون دعوت بودیم. 

انقدر رقصیدم که حسابی هیجاناتم تخلیه شد. 

زنداداش و بغل کردم و بهش تبریک گفتم. امشب تموم بدی های بینمون بطور کامل از ذهنم پاک شده بود. نگرانش بودم هواشو داشتم بیشتر از همیشه. 

و مطمئنم با اومدن این فرشته کوچولو حال هممون خوب میشه. 

انشالله بسلامتی قدم به این دنیا بذاره و همه چی خوب پیش بره.


عقدکنون پسردایی بود. واسه مصطفی خیلی خوشحال بودم. واقعا لیاقت خوشبختی رو داره. 

خلاصه که همه چیز عالی بود اگه حال مامان و رفتارهای بابارو فاکتور گرفت. 

خدایا ممنونم ازت... بابت همه چی