چرک نویس های زندگی من

یادداشت روزانه؛ دل نوشته ها و ثبت خاطرات یک اسفندماهی

درباره من
حرف هایی که فقط در ذهن مانده...
نویسنده: ^ S ^
تاریخ: دوشنبه 21 خرداد 1397 ساعت: 01:56

جمعه تولد بابا بود. عصر با خواهری رفتیم واسش کیک گرفتیم و شمع علامت سوال. تو شیرینی فروشی، امیر کار میکنه 

کسی که هروقت میبینمش نفرت همه وجودمو میگیره. نه تنها دستام بلکه کل وجودم میلرزه... یه خاطره بد و وحشتناک از کودکی. 

تولد بابا خوب بود. دورهم بودیم و عکس گرفتیم. و بابا به هممون مقداری عیدی داد. همینجوری الکی! 

ولخرجه دیگه 

داداش سنگ کلیه گرفته. اونم دوتا کلیه هاش! خیلی واسش ناراحتم. داداش نازنینم خیلی کم طاقت و دل نازکه. انشالله زود خوب بشه و با دارو رفع بشه و کار به عمل نکشه. 


نمیدونم من مریضم یا واقعا محمد یه طوریش شده. البته الان خوبه ولی یه دفعه فازش عوض میشه. اصن رفتاراش ادمو ب شک میندازه.

دیروز اولین امتحان بود. زبان فنی. خوب دادم 

امروزم یه درس تخصصی که از 5 نمره تست ها فکرنکنم نمره ای بیارم.

سه شنبه ژنتیک دارم. چون اصلا سرکلاس به درس گوش نمیکردم برام سخت و سنگینه مبحثش .


تظاهرنمیکنم که همه چی خوب شده. اتفاقا همه چی درهم و برهم شده ولی یه وقتایی ادم باید بیخیال همه چیز بشه. 

امشب بالاخره طلسم سخت پسندی من شکست و تونستم یه کفش بخرم که مورد پسندم باشه. بعدشم رفتیم دوتا اسنک توپ خوردیم که خیلی چسبید جاتون خالی 

جدیدا اینجارو کشف کردم. و خوبیش اینه که تا دانشگاه 10 دقیقه راه بیشتر نیست. واسه روزایی که بی ناهار میمونم خیلی خوبه. بهتر از جوجه اون سری هست که خرج رو دستمون گذاشت .یا اون کشک بادمجونی که خوشمزه نبود و سرد شده بود.

اینجا کنارش یه بستنی فروشیم هست که دیگه نور علی نور!