چرک نویس های زندگی من

یادداشت روزانه؛ دل نوشته ها و ثبت خاطرات یک اسفندماهی

درباره من
حرف هایی که فقط در ذهن مانده...
نویسنده: ^ S ^
تاریخ: سه‌شنبه 22 خرداد 1397 ساعت: 10:13

دیشب حدودا 4 بود که خوابیدم و 5 بیدار شدم دوباره تا 6 هی تو جام وول خوردم. کلا 2 ساعت خوابیدم 

6 که بیدارشدم تند تند چند تا ظرفی که مونده بود رو شستم و لباسارو جمع و کردم و 7 از خونه زدم بیرون. یعنی کی بشه این عادت مذخرف از سر من بیوفته؟ خودمو میکشم دو روز خونه تکونه اساسی میکنم بعد در عرض یک ساعت خودم اولین نفریم که همه جارو بهم میریزم.مثلا یه لیوان چای رو میذارم تو سینک جای اینکه همون لحظه بشورم. بعد یهو میبینی کلی ظرف جمع شده.

این خیابون لعنتیم که رنگ تاکسی رو به خودش نمیبینه اه 

20 دقیقه ای موندم تا اتوبوس رسید کارتم شارژ نداشت رانندهم انقدر بدخلق بود که انگار من نمیخوام پولشو بدم بی فرهنگ.

تا برسم دانشگاه شد 8. 

امتحان ژنتیک بدک نبود یعنی نمیتونم حدس بزنم نمرمم خوب میشه بد 

نمره یه درسارو گذاشته شدم 17. کم شدم ولی میدونستم. این استاده دست نمرش پایینه 

اتوبوس خیلی دیر اومد. پری کلی اصرار کرد با آژانس که میره منم باهاش برم سر راه پیاده بشم 

گفتم نه. 

اومدم خونه مامان. هرکاری میکنم خوابم نمیبره سردرد دارم 

فردام یه امتحان مذخرف دیگه 

پنجشنبم یه درس سخت 

دلم یه عالمه خواب می خواد 

*

دیشب با محمد مسابقه وایپ اوت دیدیم تا 2 و نیم. خیلی باحال و هیجانی و خنده دار بود. 

البته هرچقدرم می خندیدم باز یاد مرگ قباد میوفتادم حالم گرفته میشد